پرش به محتوا

خوانش

تن‌های تهی، نخ‌های ناگزیر

قد فاصله

آوا جلالیهنرمند اجرا و رقصنده۲۰۲۵

در بحران‌های جمعی، بدن تهی می‌شود.

تهی می‌شود از امنیت، از نشانه‌، ازحرکت، از نزدیکی‌هایی که پیش‌تر جهان را برای آن قابل شناسایی می‌کرد. دست‌هایی که زمانی برای سلام دراز می‌شدند، دیگر دراز نمی شوند.

پاهایی که زمانی می‌رقصیدند، به سکون پناه می‌برند. و زبان بدن، ریتم‌، نیازها و فوریت‌هایش شروع می‌کند به ناپدید شدن. به غیب شدن

نه فقط غیبت افراد، بلکه غیبت حضور: چگونه بدنی می‌تواند باشد، اما نادیدنی باقی بماند؛ چگونه هویت، زیر فشار، نازک و ناپدید می‌شود.

بحران فقط آسیب نمی‌زند، خالی می‌کند. بدن را از آیین‌های خودتعریف‌گرش تهی می‌کند و به صرف بقا تقلیل می‌دهد.

اگر بدن ناپدید می‌شود، آیا چیزی که باقی مانده، ردی از آن بدن، چیزی که نزدیک‌ترین چیز به پوست آن بوده، می‌تواند برایش فضا نگه دارد؟

لباس ها، آن شاهدان نرم! اشیایی که از گوشت تهی‌اند اما هنوز به شکل آن‌اند. از خود می پرسم: آیا گردآوری لباس‌های خالی از تن می‌تواند غایبان را دوباره گرد هم آورد؟ نه برای بازگشت، بلکه برای ساختن واقعیتی نو که در آن غیبت، نام‌گذاری، جمع‌آوری، ثبت و دوباره پرداخت می‌شود؟

اما چنین گردآمدنی نباید نمادین باشد. نباید صرفاً در سطح ژست باقی بماند. جهان حد خشونت را برای صرفا تماشاگر بودن رد کرده است. در این دوران سریع، فراموش‌کار و بی‌تن، مشارکت انتخاب نمی تواند باشد؛ ضرورت می شود. تسکین از دیدن حاصل نمی‌شود. از ساختن پدیدار می‌شود.

کنش جمعی در هنر، وقتی ما را کند می‌کند، زمان را کش می دهد و "ذهن" را به سرعت "دست" برمی‌گرداند، یکی از معدود راهبردهای باقی‌مانده برای حضور می شود.

نه درمان می‌کند، نه به پایان می‌رساند. مکث می شود. وهمین مکث کافی است تا بدنی دوباره نخ به نخ بازتابیده شود.

وقتی با پروژه‌ی «قد فاصله » از گلرخ نفیسی مواجه شدم، نه مثل یک ناظر بیرونی، بلکه مثل کسی که پیش‌تر درگیر همین گره‌ها و پرسش‌ها بوده، به آن نگاه کردم.

پارچه به یاد می‌آورد

در نبود ما، وقتی با کسی نیستیم، چه چیزی حاضر است؟» گلرخ با این پرسش آغاز می‌کند.

و در طول اجرا فضایی ساخته می شود که می‌توان این پرسش را لمس کرد.

پیش‌فرض اثر به شکلی -غریب- ساده است: نامه‌ای برای دوستان و غریبه‌ها در تهران، با درخواست فرستادن لباسی کهنه، لباسی که عمری در کمد گذرانده است.

و در ادامه لباس‌ها بخشی از پروژه‌ای جمعی می‌شوند.

فرایند در سه ایستگاه رخ می‌دهد:

ثبت: هر لباس با شماره و نام ثبت می‌شود، گویی به آرشیوی از -غیبت- وارد می شود. غیبت انتزاعی، دقیق می‌شود.

بازدوزی – شکافتن - ) مشارکت‌کنندگان با ماسک و فاصله کنار هم می‌نشینند تا لباس‌ها را نخ به نخ وا کنند. تماشاگران مشغول به "کار" می شوند. هر درز با دست گشوده می‌شود. نخ‌ها آرام کشیده می‌شوند. گلرخ می‌گوید حس «کالبدشکافی بدن کسی» را دارد. این گشودگی نه تخریب است، نه حفاظت. شکلی از فروپاشی مولد است.

بازدوختن: تکه‌ها که از هم گسسته شدند، به پارچه‌ای تازه دوخته می‌شوند، پالتویی عظیم، هیچ تکه‌ای قابل شناسایی نیست، اما همه‌ حاضرند.

لباس‌ها بدن‌های خالی هستند. شاهدان غیبت، و هم‌زمان، ظرف آن. لمس این لباس‌ها یعنی لمس بدنی ناپیدا. گشودن درزشان یعنی گشودن حافظه‌ی بدن، با دقت. این روند نه تخریب است نه حفاظت، گونه‌ای از "بی‌شدنِ" است. هالبرستم این را شکست کوییر می‌نامد: نه سقوط، بلکه سر باز زدن از قابل شناسایی بودن در نظام‌های هنجاری.

در این پروژه، شکست در ساختار تنیده شده است. هر لباس باید شکل سابقش را از دست بدهد تا بتواند بخشی از کل شود. این ازهم‌گسیختگی ضروری است. فقط در تکه‌تکه شدن است که امکان هم‌دوختگی وجود دارد.

درهم‌تنیدگی

در این پروژه، خودم را بازمی‌شناسم، نه به عنوان مشارکت‌کننده، بلکه به عنوان کسی که در تلاش برای یافتن چیزی از دل غیاب است.

گلرخ غیاب را با وضوح صحنه‌سازی می‌کند. ایستگاه ثبت، هر غیاب را به‌دقت نام‌گذاری می‌کند. ایستگاه شکافتن، غیاب را با کندی اجرا می‌کند. دوخت دوباره، امکان بازگشت را نه وعده می‌دهد، نه انکار.

اما در پایان،.پالتوی عظیم از پنجره بالا کشیده می‌شود. صدای چرخ‌خیاطی، صدای ساختن، از بلندگو پخش می‌شود. حضور از طریق غیاب اعلام می‌شود.

غیاب اغلب خشونت‌آمیز است. تن‌هایی که انتخاب نمی‌کنند که غایب باشند، مجبور به ناپیدایی می‌شوند. آیا می‌توان چنین تن‌هایی را جشن گرفت؟ یا ابتدا باید سوگواری کرد؟

"قد فاصله" برای هر دو فضا می‌سازد. پالتوی نهایی، «زیباست در تجربه‌ی برابری، و دردناک در غیبت جامعه».

به " شکافتن " بازمی‌گردم، رادیکال‌ترین کنش پروژه. قدرت، نه در لباس نهایی، که در روند گشودن آن است. نشستن برای ساعت‌ها و کشیدن نخ از پارچه، نوعی مقاومت در برابر ریتم بحران است. بازتنیدن زمان است. کند شدن تا جایی که بدن و ذهن دوباره در هم فرو روند.

در همین‌جاست که هم‌زیستی آغاز می‌شود، نه در شیء کامل، بلکه در کندی کار مشترک.

صدای چرخ‌خیاطی که از پنجره پخش می‌شود و به نشانه‌ی عمومی بدل می‌گردد. این شنیدن، کنشی سیاسی است. نه اجرا، بلکه اثبات: ما این‌جاییم، ما می‌دوزیم، حتی در دوری‌مان.

یادآوری‌ست که کار جمعی صدا دارد. که غیبت، اگر به آن گوش دهی، ریتم دارد. که تن‌های دور، هنوز می‌توانند ضرب‌آهنگ بسازند.

نخ‌های ناتمام

نمی‌دانم آیا دوختن دوباره‌ی لباس‌ها واقعاً می‌تواند هویت را بازتعریف کند.

نمی‌دانم آیا مشارکت فعال در هنر جمعی می‌تواند واقعاً تسکین‌بخش بحران شود.

نمی‌دانم آیا غیبت، وقتی قابل رؤیت شد، واقعاً حل می‌شود یا نه.

اما می‌دانم که در «قد فاصله»، چیزی دیگر رخ می‌دهد: وضعیتی نگه داشته می‌شود، نه حل‌وفصل. بدنی بازیابی نمی‌شود، اما به یاد آورده می‌شود. فاصله‌ای پر نمی‌شود، بلکه نشانه‌گذاری می‌شود. پالتویی بالا کشیده می‌شود—نه به عنوان پایان، بلکه به عنوان نفَسی جمعی.

و شاید این همان چیزی‌ست که باید دید: نه اینکه آنچه شکسته، ترمیم می شود؛ بلکه اینکه آن را در خود نگه می‌دارد.

که نخی، وقتی به دست‌های بسیار سپرده شود، همیشه برای ترمیم نیست، گاهی فقط کافی‌ست باقی بماند.