خوانش
کتاب خوانی جمعی را شاید بتوان یک اجرا به شمار آورد. تولید اجتماعی یک کردار ممتد، تولید یک ژست جمعی، برکشیدن یک کنش از حوزه خصوصی به عمومی، و تبدیل آن به یک گرد-هم-آیی.
هنرمندان/آدمهای این پروژه از خودشان میپرسند چه میشود اگر همین کاری را که چندنفری، هربار در خانهای از آن یکی از اهل این جمع انجام میدهند به فضای عمومی ببرند؟ چه میشود اگر آنهای دیگر هم همزمان با آنها کتاب بخوانند؟
چندی پیش از شکلگیری این پروژه، در خبرها آمده بود که شهر سنندج، به گواهی آمار، لقب کتابخوانترین شهر ایران را به خود گرفته. هنرمندان این پروژه که خود پیشتر جمعی خصوصی برای کتاب خواندن و فیلم دیدن داشتند، میپرسند: «چه میشود اگر این بار با مردم شهر کتاب بخوانیم؟»
برای گروه از همان ابتدای کار روشن بود نمیخواهند کتاب خواندن مردم شهر را رهبری کنند. بنا نیست باشگاه کتابخوانی دایر کنند و به بقیه کتاب پیشنهاد کنند یا و تسهیلگری کنند تا آدمها بهتر از خواندههایشان بیاموزند. مساله آموزاندن نیست. ایدهی کتاب خوانی جمعی بنا نبود بر پیش فرض نابرابری و سلسله مراتب انتقال بنا شود. جمع هنرمندان یا کتابخوانان فراخوانی در اینستاگرام منتشر میکنند و به سادگی از همشهریهایشان دعوت میکنند تا برای کتاب خوانندن در روز یکشنبه در پارک آیتی- در مبارک آباد سنندج- گرد بیایند. پیشبینی گروه آن است که احتمالا جمع کوچکی از افراد به پارک بیایند. اما استقبال شهروندان آنها را شگفت زده میکند. پارک پر از مردمی میشود که با کتابهایشان آمدهاند. آنها هم مثل دعوتکنندگان انتظار هدایت شدن ندارند. هرکس مشغول خواندن میشود. هنرمندان-ناشناس و محتاط- آدمها را تماشا میکنند. افرادی هستند که به پارک میآیند، کنجکاو میشوند، پارک را ترک میکنند و کمی بعد با کتابی در دست برمیگردند.
کتابخوانی جمعی هفتگی هفتههای متوالی تکرار میشود. آدمها با زیلوهایشان میآیند، کتاب میخوانند و با هم گفتگو میکنند. مشاهدات هنرمندان بر آن است که از میان انواع کتابها، رمان، داستان و آثار ادبی محبوبترین است. البته تاریخ و فلسفه هم خوانندگان زیادی دارد. بحثهایی هم جسته گریخته میان کتابخوانها در میگیرد، حول مباحث ادبی، زیباشناختی، فلسفی و بعضا هم سیاسی. طبق برآورد گروه، بازه سنی شرکتکنندگان متنوع بوده، از کودک و نوجوان ۷ سال تا جوانان، میانسالان که برخی تا ۷۰ سال داشتند. و البته در این میان زنان بیشترین مشارکت را داشتهاند. رونق و تداوم این گردهمایی البته مطابق معمول نیروی انتظامی را به مداخله وامیدارد و پس از حدود سه ماه برگزاری مستمر کتابخوانی جمعی هفتگی- اردیبهشت تا تیر ماه- از تداوم آن جلوگیری میشود.
بداهت کار نظرگیر است. جمع بنیانگذار - به رسمی که برای اغلب ما آشناست- عادتی دارند به گردآمدن و کنار یکدیگر خواندن، تماشا کردن، گفتگو کردن. کاری که از سر نیازهایی واقعی رخ میدهد: ما با هم کتاب میخوانیم و فیلم میبینیم و از موضوعات مختلف حرف میزنیم. چون به آن نیاز داریم: نیاز داریم به بودنمان کنار همدیگر معنا بدهیم. نیاز داریم که با هم بخوانیم. نیاز داریم از هم بخوانیم. نیاز داریم بهم چیزها را نشان بدهیم. نیاز داریم بشنویم که دیگران درباره آنچه ما به آن شوق داریم، و آنچه از آن میهراسیم، چه فکر میکنند. نیاز داریم بشنویم که آنها هم آن را شنیدهاند، دیدهاند، خواندهاند. آنها هم میترسند. آنها هم امیدوارند. آنها هم گاهی در چاه ظلام ناامیدی دفن میشوند.
آنچه این فضا را شکل میدهد نه یک کنش واحد و متمرکز- همه این افراد یک کتاب را نمیخوانند، به یک شیوه نمیخوانند و با یکدیگر الزاما بر سر خواندههایشان گفتگوی ساختارمند نمیکنند. این یک گردهمایی چندگانه است. حضوری مشترک و کنشی سرایت کننده، که در عین حال ذیل دستورالعمل یا صدایی واحد مجموع نمیشود. اما این چندگانگی تسلیم منطق «مبادله برای مبادله» دوران گردش اطلاعات هم نمیشود. آدمها با تن و چهرههایشان حضور دارند. حضورشان با نوعی نیتمندی همراه است- و یک کوشش ساده اما معناساز: ترک خانه و گرد آمدن.
پیش از به تعطیلی کشیده شدن رویداد، هنرمندان از سمت نهادهای رسمی دعوت میشوند تا به راه اندازی ساختمانی که مدتی طولانی بنا بود به کتابخانه تبدیل شود، مشارکت کنند. اما آنها میگویند: «اما ما نمیخواستیم وارد پروسه نهادسازی از سمت دولت شویم. ما فقط کتاب میخواندیم. شاید بشود این را یک پرفورمنس جمعی دانست. ما آنها را نمیشناختیم. ما مداخله نمیکردیم. ما نظاره گر بودیم و بخشی از آن پیکر جمعی».
به گمان من، این شکل از مشارکت را نمیتوان با مفاهیمی چون تماشاگر بودن، اجرا، یا کنش جمعیِ کلاسیک توضیح داد. آنچه این فراخوان هنری پدید میآورد، نوعی مشارکتِ مبتنی بر عمل است؛ پراکنده، موقعیتی و ناهماهنگ.
افراد به یک پارک عمومی دعوت میشوند تا بخوانند، بیآنکه روشن باشد چه بخوانند، چگونه بخوانند، یا آیا اصلاً باید با هم بخوانند یا نه. هنرمندان حضور آشکاری ندارند. منبع فراخوان در پسزمینه باقی میماند و هیچ ریتم یا هماهنگی واحدی بر بدنها و زمانها تحمیل نمیشود. آنچه رخ میدهد از دلِ خودِ عمل خواندن شکل میگیرد؛ عملی فردی که در مجاورت دیگران، اما نه در امتداد یا وحدت با آنان، انجام میشود.
آنچه در نهایت پدید میآید نه یک بدن جمعی، بلکه نوعی گردهمآیی چندگانه است. گردهمآییای که نه بر پایه همزمانی شکل میگیرد، نه بر اساس نیت مشترک، بلکه از خلال همحضوری و یک عمل مشترکِ آزاد قوام مییابد. خواندن همچنان کنشی فردی باقی میماند، اما در فضای عمومی و در آگاهی از حضور دیگرانی که هر یک به شیوه خود درگیر همان عملاند، کیفیتی دیگر پیدا میکند. گاه گفتوگوهای کوتاه و خودانگیخته در گروههای کوچک شکل میگیرد و دوباره به سکوت بازمیگردد، بیآنکه به ساختاری پایدار یا الزامآور تبدیل شود.
از این منظر، میتوان این شکل از مشارکت را مشارکتِ توزیعشده دانست: مشارکتی که با یک فراخوان مشترک آغاز میشود، اما در ادامه به مسیرهای فردی منشعب میشود و بهجای هماهنگی، از طریق مجاورت معنا میگیرد. در عین حال، این یک مشارکتِ موقعیتی است، زیرا فضا، زمان و شرایط حضور دیگران نقش تعیینکنندهای در شکلگیری تجربه دارند. مهمتر از همه، میتوان آن را مشارکتی مبتنی بر عمل دانست؛ جایی که افراد نه بهعنوان مخاطب یک اثر، بلکه از خلال انجام یک عمل مشترک در آن درگیر میشوند.
در این گردهمآیی، با نوعی همبودِ ناهمزمان و غیرنمایشی روبهرو هستیم؛ حضوری باز، سیال و قابلِ بازگشت. افراد میتوانند وارد شوند، بمانند، بخوانند، مکث کنند، گفتوگویی کوتاه داشته باشند یا فضا را ترک کنند، بیآنکه انسجام کلی از میان برود. آنچه این جمع را کنار هم نگه میدارد، نه وحدت کنش است و نه صدای جمعی، بلکه نوعی بودنِ مشترک در کنار هم؛ حضوری که در آن فضای عمومی به بستری برای مشارکتی آرام، پراکنده و چندگانه بدل میشود. سامانی موقت برای تجربه، یا برای بالا کشیدن تجربههای روزمره به سطحی عمومی و قابل اشتراک.
شاید مهمتر از همه این باشد که خودِ امکانِ تجربه، میتواند مسیرهای تازهای برای مشارکتکنندگان بگشاید؛ مسیرهایی که لزوماً در امتداد تداوم یا تثبیت یک کنش واحد شکل نمیگیرند، بلکه میتوانند از خلال تکرار، سرایت یا حتی جهش به فضاها و میدانهای دیگر سر برآورند.