خوانش
«داب» اجرایی بود که در بستر جشنوارهی «صداهای نو» در شهریور ۱۳۹۸ و طی یک فرایند ششماهه شکل گرفت. پروژهای که از بازی، بداهه و تبادل میان گروهها شروع شد و در نهایت روی صحنه رفت و روایتی از فروپاشی یک گروه را به نمایش گذاشت؛ که در لحظهای تعیینکننده از مخاطبان میخواست وارد صحنه شوند و از گسست گروه جلوگیری کنند.
هفت سال بعد، گفتوگویی با مهسا اصغری و هلیا میرشکار (دو تن از بازیگران نوجوان آن زمان و بازیگر گروه تئاتر ققنوس)، نوید قویدل (سرپرست و تسهیلگر گروه) و سحر صبا (از تیم برگزارکنندهی جشنواره صداهای نو) انجام شد. هفت سال فاصلهی کافی است که حافظه جاهایی را پر کند که خالی بودهاند و جاهایی را خالی کند که پر بودهاند. روایتها گاه همپوشانی دارند و گاه از هم فاصله میگیرند. نوید چیزی را به یاد میآورد که هلیا از آن هیچ خاطرهای ندارد؛ مهسا از لحظهای میگوید که نوید دربارهاش شک دارد؛ سحر اشاره به ساختاری میکند که حالا بعد از چند سال هر کدام با فاصله می توانند ارزیابیش کنند. این ناهمپوشانیها، فضایی بوجود آوردند برای فکر کردن به آنکه چطور بیثباتی، تعارض و ناتوانی در تصمیمگیری، خود به مادهی اجرایی تبدیل شد؟
۱.
«هیچکس در اون گروه به هیچکس اعتماد نداشت.» مهسا این را وقتی میگوید که داریم دربارهی فرایند تصمیمگیری صحبت میکنیم، دربارهی اینکه در گروه چه کسی تصمیم میگرفت و چطور. اما جملهی او ابعاد وسیعتری از روند تصمیمگیری را مشخص میکند. او توضیح میدهد که پیش از هر تمرین، ذهنش را برای مواجهه آماده میکرده — نه برای بازی یا تمرین، بلکه برای احتمال تنش: «موقعی که میاومدم سر تمرین باید ذهنم رو آماده میکردم که اگر قراره بحثی شکل بگیره چی کار کنم.»
این روایت با تصور آرمانیِ رایجی که از کار مشارکتی ساخته میشود فاصله دارد. تصویر آرمانی از «مشارکت» فضایی است که در آن عاملیت و قدرت توزیع میشود، صداها شنیده میشود و خلاقیت جمعی امکانپذیر است. ٰروایت مهسا اما در نقطه مقابل قرار دارد. قدرت اینجا نه توزیع شده، نه تثبیت. معلق است. هر تصمیمی ممکن است گرفته شود و بلافاصله لغو شود. رأیگیری انجام میشود، اما نتیجهاش لزوما دوام نمیآورد.
هلیا همین وضعیت را جور دیگری توضیح میدهد «پذیرش نداشتیم.» او از کمالگرایی حرف میزند، از اینکه اگر احساس میکردند برای ایدهای به اندازهی کافی وقت گذاشته نشدهاست، نمیتوانستند ایدهی اورا بپذیرند. این فقط اختلاف سلیقه نبود؛ نوعی مقاومت در برابر سپردن بخشی از مسیر به دیگری بود. از روایتها چنین به نظر میرسد که مشارکت در اینجا بهجای آنکه به معنای سهیم شدن باشد، به میدان سنجش تبدیل میشد: چه کسی بیشتر کار کرده، چه کسی جدیتر است، چه کسی حق دارد مسیر را تعیین کند؟
نوید هم همان بیثباتی را روایت میکند. او میگوید ایدهها مطرح میشدند، رأیگیری میکردند، اما پشیمانی پشت پشیمانی میآمد. تصمیمها تثبیت نمیشدند. «.کلاً تصمیم گیری برای ما یه چالش بود، به خاطر اینکه به ایدههای هم «بله» نمیگفتیم، همهچیز کنسل میشد. یعنی جایی میرفتیم جلو، همون تصمیمی که گرفته بودیم دوباره لغو میشد. و ما همینجوری شد که تا آخرین روزهای مونده به اجرا هیچ طرحی نداشتیم.» او میپذیرد که خودش هم در این بیثباتی سهیم بوده: «من هم خیلی از ایدههای بچهها رو قبول نمیکردم.» حتی باور دارد که شاید باید بیشتر «بله» میگفته؛ شاید باید اجازه میداده مسیر حتی اگر چندان مطلوب نیست، پیش برود. جملهی «فرایند مهمتر از نتیجه است» حالا برایش قابل درکتر است، اما آن زمان محقق کردنش در عمل دشوار بوده.
در این میان، قدرت نه کاملاً افقی است و نه کاملاً متمرکز. در لحظههای بیتلاطم پخش میشود؛ در بحران، به سمت نوید بازمیگردد. مهسا هم همین دوگانگی را به یاد میآورد: جاهایی که اوضاع آرامتر بود، تصمیمها گروهیتر بودند، اما وقتی به بنبست میرسیدند، تصمیم نهایی از جای دیگری میآمد.
سحر یک گام عقبتر میایستد. میگوید وقتی با نوجوانها با جدیتِ کامل و با منطق دموکراسیِ بزرگسالانه برخورد میشود، کار پیچیدهتر میشود. «تو باید روحیهی بچههای اون سن رو بپذیری، حتی گاهی باید صحبت شخصی باهاشون بکنی که فضای راحت و بازی برقرار باشه. برخی موارد اصلاً برخورد حرفهای باعث تخریب فضا میشه.» در این روایت، مسئله فقط شیوهی مدیریت نیست، بلکه نسبت بین سن و قدرت است؛ اینکه زبان حرفهای همیشه قابل ترجمه به تجربهی نوجوانانه نیست. مهسا از جایگاه دیگری به همان نقطه میرسد: «شیوهی تسهیلگری برای من کاملاً بزرگسالانه بود.» این جمله بیشتر از آنکه اعتراض باشد، نوعی بازخوانی است. او حالا خودش تسهیلگر است و فاصلهای را میبیند که آن زمان نامرئی بوده: فاصلهی میان انتظارات دقیق و منضبطِ یک هدایتگر و ریتم نامنظمِ یک گروه نوجوان.
اینجا مشارکت نه نفی قدرت است و نه تحقق کامل آن. بیشتر شبیه تعلیق است. گروه میخواهد افقی باشد، اما ابزار تثبیت تصمیم را ندارد. میخواهد گفتوگو کند، اما توان پذیرش ندارد. میخواهد توزیع کند، اما در لحظههای حساس دوباره به تمرکز برمیگردد. اعتماد در این وضعیت نه پیشفرض است و نه نتیجه؛ مسئلهای است که مدام جابهجا میشود و هیچوقت کاملاً حل نمیشود و شاید همین ناپایداری است که بعدها، خودش به عنوان ایده در ساختار اجرا نمایان میشود.
۲.
نوید خاطرهای را در رابطه با تصمیم گیری مطرح میکند که لحن گفتوگو را تغییر میدهد. میگوید یک روز از او خواسته شد که از اتاق تمرین بیرون برود و دخترها با هم تصمیمی گرفتهاند. بعد از آن روز، سه پسر گروه دیگر نیامدند.
هلیا از زاویهی دیگری توضیح میدهد: پسرها پیامهای خصوصی میفرستادند، ابراز علاقههایی که برای دخترها ناخوشایند بود. وقتی آن پیامها را با هم در میان گذاشتند، معلوم شد تجربهی مشترکی بوده — «به منم اینو گفته»، «عه به منم اینو گفته.» تصمیمی که آن روز در اتاق گرفته شد، در واکنش به همین همپوشانی تجربهها بود؛ تلاشی برای متوقف کردن وضعیتی که تمرکز تمرین را برهم زده بود.
نوید اما از منظر دیگری ماجرا را روایت میکند و دلیل رفتنشان را «تمرکز نداشتن بر تئاتر» میداند. اگر این دو روایت را کنار هم بگذاریم، فاصلهای شکل میگیرد: برای دخترها مسئله، ناامنی و مرزهای شخصی بود؛ برای نوید، مسئله اختلال در روند کار بود و پیدا کردن مسیری درست برای اشاره به آن فضای ناامن. این دو روایت فقط دو تعبیر متفاوت از یک واقعه نیستند؛ بلکه نشان میدهند یک رخداد واحد چگونه برای برخی در سطح امنیت و مرزهای شخصی تجربه شده و برای برخی دیگر علاوه بر این ناامنی همچون سطحی از اختلال در فرایند کار دیده شده است.
سحر این وضعیت را در بستر اجتماعی بزرگتری میبیند، در جامعهای که ارتباط میان دختران و پسران همواره در تنش است و ساختارهای آموزشی و عمومی تفکیک شدهاست، این اتفاقها «غیرمنتظره» نبودهاند. اما همین «غیرمنتظره نبودن» پرسشی طرح میکند که در گفتوگو بیجواب میماند: پروژهای که میخواهد فضای گفتوگو و مشارکت باشد، وقتی با مسئلهی مرزهای جنسیتی و امنیت عاطفی مواجه میشود، چگونه باید تصمیم بگیرد؟
مهسا این بخش از ماجرا را به یاد نمیآورد. خود این ناهماهنگی حافظه، بدون آنکه بخواهیم فوراً معنایی قطعی برایش تعیین کنیم، چیزی دربارهی تکهتکه بودنِ حافظهی جمعیِ آن دوره نشان میدهد. شاید آنچه دردناک است، نه خود اتفاق، بلکه تناقضی است که در آن اتفاق نهفته: گروهی که قرار بود بر پایهی مشارکت شکل بگیرد، ناچار شد با مرزگذاری، با حذف و با کنار گذاشتن کسانی، فضا را برای خودش امن کند. مرزبندی نه در تضاد با مشارکت، بلکه شرطِ تداوم آن میشود.
۳.
تا دو هفته مانده به اجرای اولیه در کافه جِس تهران، هنوز هیچ طرح اجرایی وجود نداشت. شش یا هفت ماه از تمرین گذشته بود. مهسا این وضعیت را با دقت به یاد میآورد: «هرآنچه که داشتیم، یه سری دوستی بود که در دلِ این ماهها ساخته بودیم. هیچ طرح اجرایی نداشتیم.»
نوید میگوید یکی از مشکلات اصلی این بود که گروه، بازیها را به طراحی تبدیل نمیکرد. در بازی میماندند. «بازی شده بود برای بازی.» از یک طرف این به معنای لذت بود، اما از طرف دیگر، فاصلهای بین تجربه و شکل دادن به آن تجربه باقی میماند و پر نمیشد. در اضطرار هفتههای آخر قبل از فستیوال، شبی نوید و یکی از همکارانش سبا معمار که در جریان اتفاقات گروه بود، تا پنج صبح بیدار ماندند و به ایدهپردازی پرداختند. نوید میگوید پرسشی که آن شب مطرح شد ساده بود: «ما چی داریم؟» پاسخ، به گفتهی او، همانقدر ساده اما تعیینکننده بود: «ما خودمون یه قصهایم.» گروهی که در تصمیمگیری به بنبست رسیده، که تا لبهی فروپاشی رفته، میتواند همین را روی صحنه ببرد. ساختار روشن شد: بیست دقیقهی نخست اجرا، روایت یک گروه در آستانهی فروپاشی است، و از آنجا به بعد برای نجات این گروه، اجرا به مداخلهی مخاطب بداههپردازی میشود.
مهسا این لحظه را با جزئیات به یاد دارد. یک روز صبح نوید با کاغذی لولشده آمد. گفت دیشب سبا آمده پیشش، تا پنج صبح بیدار ماندهاند و حالا یک اجرا دارند. کاغذ را باز کرد و شروع کرد توضیح دادن. مهسا میگوید آنچه روی آن کاغذ بود غریبه نبود. نوید و سبا چیزهایی از دل همان ماهها آورده بودند. از همان تمرینها، همان بازیها، همان گروهی که داشت از هم میپاشید. این یک طرح از بیرون نبود که بگویند اجرا کنید؛ چیزهای آشنایی در آن بود که در خودِ آن شش هفت ماه شکل گرفته بود.
سحر از بیرون میگوید این انتخاب، در آن شرایط که گروه هنوز هیچ طرح مشخصی نداشت و روزهای پایانی بود، «بینظیر» بود. او میگوید تقریبا همه ۴ گروه نوجوانی که در فستیوال مستقیما با آنها در ارتباط بود، این تلاطم را داشتند و گروههایی که بازیها را جدیتر میگرفتند، «سریعتر یا راحتتر و یا خوشحالتر به نتیجه میرسیدند.» اما در ادامه می گوید که تئاتر مشارکتی، کار سنگینی است؛ نه فقط به دلیل اجرا، بلکه به دلیل آنچه پیش از اجرا باید وجود داشته باشد: مدیریت لحظه، آگاهی از فضای مخاطب و قوانینی که بازیگر بداند تا کجا میتواند برود. میگوید آگوستو بوال — که تئاتر مشارکتی وامدار اوست— خودش تبدیل شد به یک کاراکتر سیاسی. این مقایسه شاید از نظر مقیاس دور به نظر برسد، اما ایدهای که در آن نهفته از مقیاس فراتر میرود: تئاتر مشارکتی هرگز بیطرف نیست. همیشه در بستری از قدرت، سن، جنسیت و نهاد قرار دارد و داب، با تمام سادگی و ناتمامیِ اولین تجربهاش، از این قاعده مستثنا نبود.»
۴.
بحث به روزهای اجرا میرسد؛ ابتدا در فضای کافه و بعد در فستیوال. آنچه بیشتر از همهچیز در روایت مهسا از اجرا جالب بود، این جمله است: «برای اولین بار در پروسه، به همگروهیهام باور داشتم.» بعد از شش ماه بیاعتمادی، تنش و بحث در مورد تمرین ها، باور به مهارت گروه درست در لحظهای زاده شد که قرار شد با بداهه کار را ادامه دهند. چرا آن لحظه؟ مهسا خودش پاسخی دارد: «میدونستم ما هممون مهارتش را داریم و میتوانیم احضارش کنیم.» منظورش بداهه است، چیزی که دو سال با هم سر کلاسهای تئاتر تمرین کرده بودند. او میگوید: «دیگه هیچی بلد نباشیم، بداهه رو بلد بودیم.» میشود حدس زد که چیزی فراتر از مهارت هم در کار بوده. در آن لحظه، تمام ساختارهای حفاظتی که در تمرینها وجود داشت — امکان بحث، امکان پشیمان شدن، امکان لغو تصمیم — وجود نداشت. اجرا قرار بود با تمام نامعلومیاش رو به جلو برود.
در زمان اجرا مخاطب نشسته بود. انگار دیگر جایی برای تردید نبود و دقیقاً در همین بیپناهی مشترک و از دل باور به تجربهی زبان مشترک، چیزی شکل گرفت که در ماهها گفتوگوی هدایتشده شکل نگرفته بود. شاید یکی از پارادوکسهای مشارکت همین باشد: اعتماد گاهی از طریق گفتوگو و توافق آگاهانه ساخته نمیشود. گاهی در لحظهای ساخته میشود که دیگر راه برگشتی نیست و باید به نقطهای مشترک تکیه کرد.
هلیا این لحظه را از منظر بازیگر بودن و مسئولیتش روایت میکند. میگوید وقتی در قسمت دوم اجرا از مخاطب درخواست کمک میشد، همه اضطراب داشتند: «خب حالا اگه کمک نکنن چی؟ اگر بیجواب بمونیم؟» و وقتی کسی میآمد: «قشنگ یه نفس راحتی میکشیدیم... یه احساس قدرتی میکردیم.»
این تصویر — نفس حبسشده، نفس آزادشده — برای من چیزی را روشن میکند. اجرایی که روایت فروپاشی یک گروه بود، برای لحظهای به گروه احساس اتحاد داد. نه به دلیل اینکه مشکلات حل شده بودند، بلکه به این دلیل که همگی یک ریسک مشترک میکردند، ریسک طرح کردن درخواستی که ممکن بود بیجواب بماند.
۵.
مهسا یک لحظهی مشخص را در اجرای فستیوال به یاد میآورد. دختری دستش را بالا برد و گفت در اجرای کافه، رقص یکی از تماشاگران را دیده و خودش هم رقصنده است اما جایی برای رقصیدن ندارد و پرسید میشود بیاید و برقصد؟ مهسا میگوید آن لحظه برایش پیچیده بود: «میدونستم فستیوال خودش یه سری محدودیتها داره... و من هم مسئول انتخاب و مدیریت مداخله تماشاگران بودم.» توضیح میدهد که به نوید در اتاق فرمان نگاه میکند و از او میخواهد کمکش کند. نوید «نه» میگوید، یا چیزی که معنایش نه بوده است. نوید در ادامه میگوید: «چیزی که یادمه اینه که موزیک میخواستیم، ما موزیک نداشتیم. این را از فیلم اجرا به یاد دارم. تو بهش میگی که بیاد برقصه، ولی موزیک میخواست و ما نداشتیم.»
این لحظه نشان میدهد مشارکت بداهه همیشه در محدودیتهای عینیِ فضا، امکانات و قواعدِ زمینه رخ میدهد. «سحر میگوید پیش از اجرا دربارهی محدودیتها و قوانین مشارکت صحبت خاصی با نوید نداشته و دلیلش هم روشن بوده: فستیوال داخلی بود. مخاطب از بیرون نمیآمد، فضا آشنا بود و اگر هم چیزی درست پیش نمیرفت، «خودش یک نوع زیست بود». او میگوید آنها بیشتر داشتند به هم نگاه میکردند و از تجربهی هم یاد میگرفتند، نه اینکه یک اجرای آزمودهشده ارائه دهند. اما همین که برنامهریزی کمتری از پیش وجود داشت، سختی کار را در لحظه روشن میکرد. سحر میگوید یک قدم بعد از بازیگری، «زندگی در لحظه» است. تصمیمگیری در همان لحظهای که با یک موجود زنده روبهرویی، نه قبل از آن و بعد هم ارزیابیاش. این یعنی بازیگر باید بداند مخاطب تا کجا میتواند وارد شود و خودش تا کجا باید برود ، نه از روی قانون از پیش نوشتهشده، بلکه از روی آگاهیای که در همان لحظه فعال است. برای گروهی که تازه داشت این شکل از کار را تجربه میکرد، این شاید سنگینترین چیزی بود که از آنها خواسته شده بود.»
۶.
هفت سال بعد، هیچکس از یک تجربهی «کاملاً موفق» یا «کاملاً شکستخورده» حرف نمیزند. آنچه باقی مانده، تجربهی زیستهی پیچیدهای است: مشارکت بهعنوان چیزی ناتمام، متناقض، گاه فرساینده و گاه امکانساز.
اگر در آغاز پرسش دربارهی سازوکار تصمیمگیری و توزیع قدرت بود، حالا میتوان گفت آنچه رخ داده، تمرینِ زیستن در دل همین ناپایداری بوده است. مشارکت در این روایت نه مدل ایدهآل است و نه صرفاً روش اجرایی؛ تجربهای است که هنوز در زبانِ راویان در حال بازتعریف شدن است. گویی داب تجربهای بود که در آن مشارکت نه بهعنوان یک ایده، بلکه بهعنوان یک کشمکش زیسته شد.