خوانش
متنی از یک دیگری که هیچ اتصالی به هیچ چیز در خود نمیبیند
گزارش زیرشاخهٔ مپینگ کریمخان یا «کریمخان؛ نقشه برداری تغییرات فرهنگی هنری اخیر در قلب تهران» پروژهی جامعه نیومدیا، شروع از جمعه ۱۶ تیرماه ۱۳۹۶ ساعت ۵ تا ۹ عصر
*این یک گزارش نیست/هست. *ادای دینی به امیرعلی قاسمی با تمام ناشناختگیش
نویسنده : فو
هر کی به اندازهٔ خودش دنیا دیدهست، هرکی داستان خودشو داره، بیا داستانامونو بریزیم وسط، ببینیم کی چی داره ! کی کجا رفته ؟ کی چی دیده ؟ بیا نقاط اتصالمونو دوباره نگاه کنیم!
ما جاهایی رفتیم که اگر نمیرفتیم اینی که هستیم نبودیم. منم در یک روز، بیهوا، جایی رفتم، چون از چیزی خوشم اومده بود که جای دیگهای نبود و این به دفعات برای من تکرار شد. ۲۴ ساله یا شاید ۲۵ ساله بودم.
نمی خواهم خارج از این گزارش صحبت کنم، میخواهم در مورد یک نمایشگاه به خصوص حرف بزنم که درگاهی مستقیم به محیط هنری ایران / تهران بود. تا پیش از آن جاهای مختلفی رفته بودم و تجربههای مختلفی داشتم، الان که بر می گردم و به پشت سرم نگاه میکنم از کارهایی که انجام دادم خیلی خوشحالم اما بعد از آن روز خودم را را جزیی از یک گروه جزیی از یک.
آنجا فضایی ترنس بود،سیال. ضد فضای رسمی گالریهای ایران بودم و آنجا آدمهای مختلفی با نگاههای مختلفی در رفت و آمد بودند، چه ایرادی اگر ما به تکثر اعتقاد داریم ! اگر ایدئولوژی برای سهم خواهی نباشد. بیش باد فضایی که( با تمام اتصالات نامعلوم )حرکت ایجاد کند ! و آسیبی نرساند. آدمهایی دیدم که در هیچ جا نبودند. آنجا فضایی برای بودن پیدا میکردند. با تمام سادگی که داشتم و دارم، مشاهدگر خوبی بودم!
«نیومدیا» را به خاطر جایی که شبیه به هیچجا نبود دوست داشتم.
کار من حفاریه به من گفت: یه گزارش بده، اما ذهن من اینطور کار نمیکنه، پس اینجا با متن گزارش صرف، خشک، شفاف و سر راست روبرو نیستید. تا امروز ۱۱ دسامبر ۲۰۲۵ هیچوقت برنگشتم ببینم که این شروع از کجا بود!– شروع در اینجا به معنی نمایش برای مخاطبین هنر است نه شروع کار هنری – این گزارشی که گزارش نیست، قسمت اول از تریلوژی - نمایشگاه است. – اگر متوجه نمیشوید ایرادی ندارد-
نیومدیا
پیش از شروع لازم است این را بدانید: فضای هنر در این گربه بسیار کوچک است. شاید به کوچکی و اندازهٔ دههٔ ۶۰/۷۰ میلادی در نیویورک یا نه نمیدانم! فقط بدانید کوچک است. شما باید بدانید فضای هنری ایران در ۲۰۲۵ میلادی بسیار عقب ماندهتر از دیگر جاهای جهان است. هر چند همیشه استثناهایی وجود دارد.
تا پیش از آن روز که x فراخوان « روی کاغذ – بینام» در اینستاگرام بارگزاری کرد، اسم نیومدیا را نشنیده بودم و این فراخوان برایم جالب بود! جالب بود چون در آن زمان همیشه با شور دوستانم که تنها به خاطر «نام هنرمند» به گالری میرفتند مشکل داشتم و اینبار همه چیز متفاوت بود. – نمی توانستم آن شور را بفهمم بعدها فهمیدم اصل این است که چه کسی این کار را انجام داده. کجا انجام داده و... امروز ترکیب هر دو دید را میپسندم چون «بین»، نزدیکترین حالت به فهمه - با پاکتی که دو سه در آن بود وارد شدم. پسر روبرویم سلام کرد: من امیرعلی قاسمیام، فو: سلام .
نیومدیا جایی بود «خارج از فضای رسمی هنر»، جایی برای کارکردن، یادگیری، صحبتکردن، صحبت کردن، صحبت کردن و فضای جمعی دوستانه – بعدها متوجه شدم، البته درستتر است بگویم در همان دوران هم، در عالم خامی چیزهای میدیدم و میفهمیدم، نه به شفافی امروز که: حجم زیادی از آن آدمها برای « بدست آوردن/ منفعت» یا هر چیزی که دوست دارید به نامید آنجا حضور داشتند و امروز شاید به خیل عظیمی از آن هنرمندها / کنشگرها را امروز «سهمخواه» میخوانم، سهمخواهی نه برای هنر، نه از روی صداقت در هنر و نه حتی برای انسانیت بلکه برای به دستآوردن موقعیت، برای «پسگیری فضا» نه از «شر» بلکه برای «از آن خود کردن» دقت کنید: «خود»، بهش فکر میکنم هم دردناک است، البته که: نظر و احساس من هیچ مهم نیست و هر کس هدف و زندگی خودش را دارد. اگر بخواهم به این موضوع به پردازم نتیجهاش کتابی چند جلدی، بی پایان و بینتیجه است و البته از حوصله خارج، پس خارج نشوم، باید گزارش بنویسم.-
مپینگ کریمخان یا «کریمخان؛ نقشه برداری تغییرات فرهنگی هنری اخیر در قلب تهران»
با اینکه لذت بخشه، حرفهای زیادی رو فاکتور میگیرم – زمان اینجا عامل شرح ندادن شد چون من مثل همیشه همه چیز را به دقیقه نود موکول کردم – برای تحویل گزارش چند ساعت بیشتر وقت ندارم پس از اینجا به بعد را روی دور تند مینویسم و بر خلاف همیشه تقریباً تمام عکسها را فاکتور میگیرم و مرحله به مرحله جلو میرم
اعیانی سازی یا پروژهی جنترفیکیشن(عنوان موقت)
تمام بحث بر سر این بود: چطور منطقه ما – جای مشخصی بر روی نقشه که کریمخان است- تغییر شکل میداد؟ به فاصلهٔ کوتاهی بعد از ورود به اولین گروه اضافه شدم : روزی بین ۱۰ می الی ۱۳ می ۲۰۱۷، شروع این جریان به کمی قبل از ۲ می برمیگردد این نشستها قبل از من با چهارده نفر شروع شده بود و وقتی من وارد شدم تعدادی از آنها دیگر نبودند. هر کس نظری داشت، نشست های مختلفی برگزار میشد و تازه واردی بودم که تقریباً در همهٔ آن نشستها شرکت میکردم، لذت بخش بود، آدمهای متفاوت با رویکردهای متفاوت در مورد یک مسئله صحبت میکردند. تا پیش از این، تجربه آن را در یک فضای نسبتاً عمومی نداشتم، همیشه در خانهها، پشت درهای بسته با آدمهای مشخص و غالباً همفکر.
مپینگ کریمخان Mapping Karimkhan
برنامه جلو میرفت. دیگر تازه وارد نبودم، گروه دومی زده شد: چهار دسامبر ۲۰۱۷ ، همه چیز شکل گرفته بود، اعضا مشخص شده بودند و همه دست به دست هم دادن تا کاری را جلو ببرند. ریخت و شکل پروژه پس از گفتگوهای پی در پی کمکم شکل گرفت، تعداد کمتری بودیم اما مستعد و علاقهمند.
پیش از ظهور وندالها
برنامههای ما کامل شده بود، روز نمایشگاه مشخص بود، من، امیرعلی و کس دیگری به خیابان رفتیم. چه کسی بود؟ یادم نیست شاید سه یا حتی چهار نفر بودیم. به خیابان رفتیم غروب بود. چرا به خیابان رفتیم؟ چون من استنیل – همان شابلن- درست کرده بودم. با اسپری و شابلن دستی به خیابان رفتیم، خوب یادم است اولین شابلن را روی آسفالت زیر پل، ضلع جنوب شرقی پل کریمخان روی آسفالت خیابان قرنی زدم - سر بالا میآوردید، پل را میدیدید و روبه رویتان خیابان میرزای شیرازی بود - اما قشنگترین استنسیل نصیب زیر پل شد؛ جایی که عابران از آن گذر میکردند، جایی زدم که برای قد من مشکلی نداشت اما کسی که از من بلندتر بود باید سر خم میکرد و از زیر پل گذر میکرد. تبلیغ نمایشگاه به خام ترین فرمت ممکن- امیدوارم عکسی ازش داشته باشم اما بعید است -
وندالهای زیر پل
شما هر متنی را در مورد پروژهٔ مپینگ کریمخان بخوانید، درهیچ کدام از آنها اسمی از من نمیبینید فقط یک یا دو خطی در یک مجله از من نام برده شده است که حقیقتاً از این واقعه خوشحالم چون به شخصیت من نزدیکتر است. اما من در آن زیرزمین چیزی به دست آوردم که تا امروز واقعاً تکرار نشد. من نمی دانم چطور شد که من هم زیر شاخهای از این پروژه شدم پروژه به قسمت اصلی و فرعی تبدیل شده بود. پروژهٔ اصلی به طور خاص به عیانیسازی و پروژهٔ فرعی نمایش من بود. تنها چیزی که در حافظه دارم این است : تهران- سال ۱۳۹۶- تابستان داغ – خونهٔ اچ در خیابان قصرالدشت – در رختخواب – خواب. تلفن زنگ زد: کارتو بیار – چی ؟ کارتو بیار. و زیرزمین مال من شد - زیرزمین نبود، زیرزمین زیرزمین نبود. شاید به آن فضا که چند پله به زیر میرفت و فضای آشپزخانه را به حیاط متصل میکرد انباری بگویم جایی که پله می خورد پایین میرفت، راهرویی بلند داشت و فضایی کوچک شاید منهای راهرو فضایی که یک و نیم متری- بهش میگم زیر زمین چون برای من واقعاً زیر زمین بود. همان زیرزمینی که برای بار اول که واردش شدم تلویزیون آنالوگ قدیمی روشن، ویدیوی هنرمندی را پخش میکرد که دختران تلفنی –call girls- را لابه به لای عوض کردن کانالهای ماهواره نشان میداد و من خوشحالترین بودم که این را در ته ناکجا آباد وسط تهران میدیدم. بیچاره فوی کوچک، بیچاره همه ما.
در انباریی که زیرزمین بود.
همه چیز سریع جلو رفت، اسم کار را با پسری بزرگ تر از خودم که در محیط هیپهاپ ایران رفت و آمد داشت انتخاب کردم. کارش موزیک بود. وندال، انتخاب خودم بود و da به جای the انتخاب او. کار من در دو قسمت کلید خورد: وارد ساختمان قدیمی پلاک سه که میشدید صدای موزیک بلندی به گوش می رسید. از حیاط میگذشتید از باغچه رد میشدید به سمت چپ و از پلهها پایین میرفتید وارد راهروی تاریک میشدید که منبع صدا که موزیکی نویزآلود بود به شما خوش آمد میگفت. دست راست راهروی بلند – شاید چیزی در حدود سه متر - کاغذی بر دیوار بود که در تاریکی قابل رویت نبود، حتی خیلی از افراد متوجه آن نمیشدند آن تکه کاغذ – ترجیح میدهم نگویم چه چیز بود- ارجایی به تجربه زندگی در خانه اچ در خیابان سنایی و رصد اتفاقها و زیست هنرمندهای جوان آن دوره داشت. طوفان و شکل گرداب در آن تصویر وجود داشت که در ویدیو هم ظاهر میشد. ویدیو چه بود ؟ جلوتر که میرفتید چیزی حدود دو یا سه قدم در یک فرورفتگی مبلی قرار داشت، اگر روی مبل می نشستید با قسمت دوم و اصلی کار مواجه میشدید. روبه روی شما عکسهایی از لکهها، خطخطیها، تگها، شیشههای شکسته و چیزهایی که معمولا بیتوجه از کنارش رد میشویم روی دیوار پخش میشد. سیاه و سفید. روی آن تصاویر، عکسهایی که در همان ویدیو بودند به صورت چاپ روی کاغذهای رنگی در طی زمان برگزاری نمایشگاه، لایه لایه روی دیوار اضافه میشد و روی تعدادی از آنها کلاژهایی کار شده بود. کادر پروژکتور در کنار ابزارآالات انباری قرار داشت و هر روز با روز قبلش تفاوت داشت. در خیابانهای شهر لایهی غلیظ رنگی دیوارنگاری ها را میپوشاند اما در اینجا روز به روز به دیوارنگاریها اضافه میشد. مبل را گذاشتم تا رو به روی کار لم بدهند. روبه روی کار-کار دائماً در حال تغییر- بنشینند و دیوارها را دید بزنند. توضیحی نمیدهم، چون نمیتوانم خلاصه بگویم درضمن کلمات مضمون اثر هنری را منتقل نمی کنند. مثل همان روز که استیتمنتی ننوشتم و همین برگ برنده من شد. با تعداد زیادی آدم صحبت کردم، احتمالا بالای ۲۰۰ نفر، هنرمندهایی دیدم که هیچ کجا نمیتوانستم ببینم. به طور واضحی نمی توانم در مورد این نمایشگاه عجیب برای شما صحبت کنم یا بنویسم باشد وقتی دیگر.