خوانش
در تاریخ هنر رسمی و مسلط، مرزهای واضح و صلب همواره تعیینکننده ارزشها بودهاند؛ مرز میان درون و بیرون، مرز میان فضای شخصی هنرمند و فضای خانه و از همه مهمتر، مرز میان «هنر والا» و «هنرهای دستی». این مرزبندیها هرگز بیطرف نبودهاند، بلکه عمیقاً با سیاستهای جنسیتی و تفکیک فضاها گره خوردهاند. کارهایی نظیر دوختودوز، بافتنی، سوزندوزی و تکهدوزی قرنها به قلمروی خصوصی خانه و کار بیمزد زنان اطلاق میشد تا به عنوان اموری روزمره، تزیینی و فاقد ارزش فکری یا بیانیِ جدی قلمداد شوند.
پروژهی سایهات را نارنجی کن با تاکید بر کاربرد نخ و سوزن و پارچه بهعنوان مدیوم و مادهی اصلی این پروژه، یک کنش عمیقاً پیوندخورده با زیستبوم و تاریخ روزمرگی را نمایان میسازد. این رویداد از فضای فرهنگی هنریِ «آبیِ بلند» در روستای طالقانیمحله در مازندران آغاز شد؛ مکانی که در آن هنر از برج عاج کلانشهرها پایین میآید و با زیست روزمرهی یک جامعهی محلی پیوند میخورد. تصمیم به شروع پروژه از درون حلقهی خانوادگی تسهیلگر و گسترش آن به سمت زنان و کودکان روستا، هوشمندیِ اصلی کار در درک جغرافیا و جنسیت است. برای بزرگسالان در این بستر، قلم و رنگ نقاشی ممکن است ابزارهایی کمی بیگانه، مرعوبکننده یا متعلق به طبقه و دنیایی دیگر به نظر برسند؛ اما نخ، سوزن و تکهپارههای پارچه، کلماتی از دایرهی واژگان زیسته و روزمرهی آنهاست. این انتخاب آگاهانه، موانع روانی و طبقاتیِ مشارکت را برمیدارد. زنانی که خود را هنرمند نمیدانند با لمس پارچه و به دست گرفتن سوزن، بلافاصله عاملیت خویش را ابراز مینمایند. در اینجا خیاطی که به طور سنتی وظیفهای خانگی برای وصله کردن، ترمیم یا تزئین خانه در جهت خدمت به خانواده بوده به وضوح تغییر کارکرد میدهد. سوزن در دست این زنان دیگر ابزاری برای پنهان کردن فرسودگیها در خلوت خانه نیست، بلکه ابزاری است برای «نوشتن»، «بیان کردن» و ابراز عقیده در یک فضای عمومی.
فضاهای رسمی هنر همچون موزهها و گالریها غالباً بسترهایی دسترسناپذیر برای عامهی مردم میسازند و نوعی فاصلهگذاری ایجاد میکنند. اما رفتن به فضاهای محلی و کوچک و فراخواندن افراد برای مشارکت در ساخت محصولی هنرورزانه آنهم با متریالی آشنا قاعدهی آن الگوی زیباییشناسانه که محدود به فضاهای رسمی است را بر هم میزند. دوختودوز، رفوگری و تکهدوزی در بستر بومی شمال ایران که نقطهی آغازین این پروژه در روستایی کوچک بوده نه حامل واژگان تخصصی آکادمیک، بلکه امری خانگی، ملموس و آغشته به حیات روزمره است. کودکی که نقش خانه و درخت را با سوزن بر پارچهی خام کوک میزند یا زنی که روایت رنج و امیدش را بخیه میکند؛ همگی در حال انجام یک کنش دوگانه هستند: بخیه زدن بر پارچه و همزمان رستن از انزوا. سوزن در اینجا فقط ابزار دوختن نیست بلکه ابزار ترمیم رابطههای گسسته و بخیه زدن حافظههای جمعی است. پروژهی سایهات را نارنجی کن با دست گذاشتن بر همین مواد و متریال به حاشیه راندهشده، آگاهانه به یک کنش مقاومتیِ آرام، زنانه و جمعی دست میزند.
این زیباییشناسی تکهدوزی شده شباهت عجیبی به تاریخ نگارش تجربیات زنان نیز دارد. تاریخی لایهلایه، منقطع، گسسته و در عین حال به هم پیوسته. هر تکه پارچهای که توسط یک زن یا کودک دوخته میشود دارای ویژگیهای متفاوتی است. طیف وسیع سنی مشارکتکنندگان برداشتهای متنوعی از مفهوم محوری کتاب «نارنجی، گربهی آزاد» نوشتهی ناصر یوسفی _ که این پروژه به بهانهی خوانش آن شکل گرفت _ به دست میدهد. به این ترتیب درک صادقانهی کودکان از مفهوم آزادی به روایتهایی فردی از تجربهی زیستهی بزرگسالان گره خورده و بدون هیچ گزینشی در مجاورت یکدیگر قرار میگیرند. درواقع این کار گروهی، نوعی «پدیدارشناسیِ لمسی» ایجاد میکند؛ جایی که گفتوگوها نه در تریبونهای رسمی بلکه در صمیمیت شانهبهشانه نشستن پیرامون نخ، پارچه، رنگ و قلممو در حین تصویرسازی، نوشتن و کوکزدنهای مشترک شکل میگیرد. این همان چیزی است که پداگوژیِ انتقادی و هنر مشارکتی فمینیستی به دنبال آن است: خلق فضایی امن برای شنیدن صداهایی که معمولاً در هیاهوی کلانروایتها گم میشوند.
پروژهی سایهات را نارنجی کن نه به کودکان درس آزادی میدهد و نه بزرگسالان را در جایگاه دانایان بیخطا مینشاند. در این مشارکت و همگرایی حذف سلسلهمراتب آشکارا پیداست؛ مشارکتکنندگان همه روی زمین نشستهاند و سطح افقیِ زمین جایگزین دیوار عمودی و فاصلهساز نمایش شده است. طومار پارچهای از روی دیوار پایین آمده و زیر دست و پای سازندگانش پهن شده است. در این همسطحی، کودک و بزرگسال هر دو تولیدکننده و مفسر معنای آزادیاند. تصویرگریهای کودکانه از گربهی آزاد، کنار کلمات و تصویرسازیهای تحلیلگرانهی بزرگسالان مینشیند بیآنکه یکی بر دیگری ارجحیت یابد یا صدایی، صدای دیگر را بلعیده و خاموش کند.
سفر این پروژه از یک روستای شمالی به شهرهایی چون تهران، رشت و قائمشهر، معنای دیگری به این کنش جنسیتیافته میبخشد. درواقع نخ اصلی این پروژه، جغرافیاها و طبقات مختلف اجتماعی را به هم وصل میکند. زنان و کودکان ساکن روستا و همتایان ایشان در پایتخت، هر دو بر روی یک بستر پارچهایِ واحد با یکدیگر ملاقات میکنند. این همنشینیِ روایتها روی بوم پارچهای، عملا مرزهای جغرافیایی را از میان برداشته و پیوندی صمیمانه و جمعی میان تجربیات زیستهی گوناگون برقرار میسازد. با سفر این پروژه هربار تکهپارچههای جدیدی به آن اضافه میشود و هر شهر و هر مکان، لحن و رنگ تازهای به این طومار پارچهای میافزاید. رفتار سیال و گشودهی پروژه نشان میدهد که اثر در پی رسیدن به یک «محصول نهایی کادرهشده» نیست، بلکه به دنبال ساختن یک «میدانِ زنده برای رواداری» است؛ مکانی که در آن میتوان رها از قضاوت و خشونت به دیگری گوش سپرد و روایت او را به رسمیت شناخت.
تسهیلگر در این میان، جایگاه اقتدار خود را با فروتنی به یک «گره» تقلیل میدهد تا شبکهای انسانی جان بگیرد. او بستر را آماده میکند اما اجازه میدهد جریانِ زندگی، خواستها و تخیل مشارکتکنندگان به ویژه کودکان و نوجوانان فرم نهایی اثر را هدایت کند. شیما رعیتپرور در واقع آگاهانه از مسند آفرینندهی یگانه فرود میآید تا صرفا نقش یک تسهیلگر در یک شبکهی اجتماعی را ایفا کند. او مدعی مالکیت بر فرم یا معنا نیست؛ بلکه بستری امن میسازد و سپس صبورانه دست میکشد تا تکثر صداها و دستها پیکرهی اثر را بسازند.
پروژهی سایهات را نارنجی کن را نباید صرفاً یک رویداد معمول هنری یا تلاشی برای خلق یک شیء تزیینی دانست. این پروژه، یک آرشیو زنده و پویا از رویاها، گفتوگوها و خوانشهای فردی و جمعی از مفهوم رهایی است. به نوعی آرشیو زندهی مقاومت علیه نیستی. این اثر جمعی نشان میدهد که چگونه میتوان با ابزارهایی به ظاهر کوچک و در دسترس، سلسلهمراتب سنتی هنر را به چالش کشید، فضاهای عمومی موقت ساخت و امر روزمرهی خانگی را به یک بیانیهی رهاییبخشِ جمعی و زنانه مبدل کرد. کوکهایی که روی این بوم زده شده تارهای همبستگی و پودهای امیدی هستند که در زمانهی انسداد، عاملیت و آزادی را از نو بازتعریف میکنند. در روزگاری که فضاهای عمومی برای گفتوگوهای عمیق، روادارانه و بیپروا تنگ و دشوار شده است، سایهات را نارنجی کن یادآوری میکند که هنر هنوز میتواند فضایی امن و بدون خشونت بیافریند. این پروژه نشان میدهد که زیباییشناسیِ حقیقی، لزوماً در خلوت آتلیه و استودیو با تکلف و پیچدگیهای تولید یک اثر هنریِ گران قیمت شکل نمیگیرد، بلکه درست در میانهی گفتوگوهای مردم، در هیاهوی کودکان و در کشاکش نخها و سوزنهایی تولد مییابد که میکوشد تکههای جداافتادهی آدمها را دوباره به یکدیگر پیوند بزند.