خوانش
نمایشگاه انفرادی نقاشی و ویدئوی علی معمری با عنوان «پروژه تاکسی» که در ۳۰ آبان در گالری سیس افتتاح شد، برای من بیشتر از آنکه مجموعهای از آثار باشد، مجموعهای از نظامهای دلالتگر بود؛ شبکهای از نشانهها که در برخورد با هم لایههای معنایی تازهای را میسازند.
در همان نگاه اول، نقاشی روی اسکناسهای کهنه هزارتومانی توجه من را جلب کرد. اسکناسهایی که ارزش امروزشان در وضعیت اقتصادی فعلی تقریباً فروپاشیده و همین، خود بهتنهایی یک نشانه است؛ نشانهای که بهجای اقتصادیبودن، بهشدت اجتماعی عمل میکند. این اسکناسها از دل محیط تاکسی جمع شدهاند؛ جایی که در آن گردش پول، گردش انسانها، و گردش روایتها همزمان رخ میدهد.
وقتی میفهمم هنرمند دغدغه تپههای باستانی زادگاهش را بر این اسکناسها نقاشی کرده، دو نظام نشانهای کاملاً متفاوت - اقتصاد روزمره فرسوده و تاریخ دوردست ــ رویهم سوار میشوند. برای من این برخورد، درست همان نقطهای است که متن اثر شروع به شکلگیری میکند. تپههایی مربوط به هزاره سوم و پنجم، بر سطح اسکناسی نقش میبندند که در «اکنون» ارزشش زیر سؤال رفته است؛ و این دو بافت زمانی، در فضایی به نام تاکسی کنار هم قرار میگیرند؛ فضایی که همیشه به طور طبیعی محل گفتوگو، گلایه، و روایتهای ریزودرشت شهری است.
این تنیدگی نشانهها در ابتدا برای من فهم اثر را دشوار کرد، اما وقتی آنها را در چارچوب یک ساختار زنجیرهای دیدم، گرهها بهتدریج باز شدند. روایت نمایشگاه دقیقاً در جایی شکل میگیرد که صداهای متنوع اجتماعی در تاکسی، دائماً درهمتنیده میشوند. صداهایی که در ویدئو شنیده میشود ــ نگرانیهای اقتصادی، خستگیهای روزمره، و دغدغههای شخصی مسافران ــ در نظر من با همان ساختاری پیوند میخورند که در نقاشیها میبینم: امتدادیافتن ذهنیت جمعی تا ذهنیت هنرمند و بالعکس.
اما چالش اصلی من نه خود نقاشیهاست، نه ویدئو، و نه حتی تاکسیِ پارکشده جلوی در که کارکردی اجرایی پیدا کرده است. چالش اصلی من رونوشتهای چاپی است. نسخههای چاپشدهای از نقاشیها که بهجای اسکناسهای واقعی ارائه شدهاند. این رونوشتها برای من متن اثر را تغییر میدهند؛ زیرا وقتی «رونوشت اسکناس کمارزش» تبدیل به حامل نشانه میشود، بخشی از آن شبکه دلالتی اولیه دچار دگرگونی میشود. در واقع، از نظر من فاصله میان «شیء واقعی» و «نسخه بازتولیدشده»، یکی از نقاطی است که ساختار اثر را دچار جابهجایی میکند.
ویدئوی نمایشگاه از نمایی از آسمان از درون ماشین شروع میشود؛ درحالیکه صدای گفتوگوهای مسافران با راننده - که خود هنرمند است - در پسزمینه جریان دارد. برای من این ویدئو بیش از آنکه تصویر باشد، یک میدان زبانی است؛ جایی که پارول parole (گفتار فردی) مسافران، بهواسطهی زمینه اجتماعی ما، معنای خاصی پیدا میکند. وابستگی شدید دلالتها به بستر فرهنگی و زبانی دقیقاً همان جایی است که من احساس میکنم فهم این ویدئو بدون شناخت «لانگ» langue فرهنگی جامعه امروز ایران ممکن نیست. صحبتهایی که شنیده میشد - نگرانیها، گلایهها، خستگیها - همگی مدلولهایی هستند که تنها در چهارچوب همین نظام زبانی و همین فضا قابل خواندهشدناند.
به همین دلیل، این چند دقیقه ویدئو برای من نوعی همزمانی میان تجربه زیسته من و مسافران ایجاد میکرد. آنچه شنیده میشود برای من آشناست، چون در همان شبکه معنایی زندگی میکنم؛ بنابراین «همدردی» یا شاید دقیقتر، «هممعنایی» رخ میدهد. در واقع، دلالتها نه از تصویر شب، بلکه از صدا تولید میشوند؛ صداهایی که همگی بار اجتماعی دارند و از دل همان گفتمان جمعیای میآیند که من نیز بخشی از آن هستم.
خود تاکسیای که در طول پروژه استفاده شده، جلوی گالری متوقف شده و بخشی از ابزارهای کار نقاشی در قسمتی از ماشین چیده شده است. این تاکسی مثل یک متن ثانویه عمل میکند؛ متنی که هم ارجاع میدهد و هم تکمیل میکند. اما نکتهای که برای من اهمیت دارد این است که این شیء یعنی تاکسی، تنها پس از خواندن بیانیه و متن هنرمند برایم تبدیل به نشانه میشود. در واقع، بدون خواندن متن، تاکسی فقط یک ماشین است؛ اما با خواندن روایت، این ماشین وارد شبکه نشانهای اثر میشود و دلالتهایش فعال میشود.
بیانیه هنرمند مثل عنصری است که جای خالی معنا را پر میکند و اجازه میدهد تاکسی از یک شیء فیزیکی به یک دال فعال تبدیل شود. فهم من از تاکسی - از اینکه چرا این تاکسی و چرا جلوی گالری - بعد از مواجهه با متن شکل میگیرد و این برای من بسیار تعیینکننده است.
بهنوعی، متن هنرمند مانند همان رمز و «لانگ» langue عمل میکند که بدون آن، پارولهای اثر پراکنده میمانند. از لحظهای که متن را میخوانم، آنچه دیده و شنیدهام، در یک ساختار منسجم قرار میگیرد. به همین دلیل، برای من تاکسیِ پارکشده بیشتر از یک عنصر اجرایی یا چیدمانی است؛ یک نقطه اتصال ساختاری است که بدون متن، فعال نمیشود.
در پایان مواجههام با «پروژه تاکسی»، برای من اهمیت حضور چندین مدیا در کنار هم کاملاً روشن شد. تجربهام زمانی غنیتر شد که نقاشی، ویدئو، صدا و حتی خود تاکسیِ متوقف شده در کنار هم عمل میکردند. وجود این مدیاهای مختلف باعث میشود اثر نه در یک سطح، بلکه در چندلایه خودش را نشان دهد و امکان میدهد معنا گستردهتر و عمیقتر شکل بگیرد.
برای من نکته اصلی این بود که وقتی این عناصر کنار هم قرار میگیرند، هر کدام چیزی به دیگری اضافه میکند؛ طوری که نه فقط تصویر، نه فقط صدا، و نه فقط حضور فیزیکی خودرو، بلکه ترکیبشان است که آن تجربه کلی را میسازد. این رفتوآمد میان مدیاها باعث میشود با دلالتهای جدید روبهرو شوم و بخشهایی از اثر را بهتر بفهمم یا دوباره ببینم. در چنین وضعی، معنا دائم در حال جابهجایی و گسترش است و اثر پویا میشود.